خرید بک لینک
امروز تشییع جنازه آیت الله هاشمی رفسنجانی بود. کارخونه ما رو مجبور کرده بود که بریم سر کار. ساعت 7 صبح که از خونه زدم بیرون دیدم انگار شهر خوابیده، یهو به خودم اومدم دیدم فقط ما بدبختا داریم میریم سر کار. ساعت 6 که رسیدم خونه، همسر رفته بود بیرون و من داشتم پیام های تلگرام رو چک می کردم. دیدم حسین و

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

وحید بعد مدت ها دوری اومد خونمون و شام دور هم بودیم. متین خوراک لوبیا درست کرده بود. وحید از باشگاه می اومد. می گفت روزی 7-8 ساعت سریال می بینه. یادی هم از خاطره سفر نیشابور و سبزوار کردیم و اون فضانوردی عالی با پراید مست وحید اینا.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

پنجشنبه شب گذشته وحید و امیر شام خونمون بودن. وحید زودتر اومده بود و با هم تحلیف ترامپ رو دیدیم. امیر هم مثل همیشه با بدقولی و تاخیر اومد و شام با هم خوردیم. همسر من رفته بود دیار خودش و تنها بودم. آخر شب علی هم به جمع ما اضافه شد و با هم بودیم و بعد بچه ها رفتند. مدت ها بود مجردی و مثل سابق دور هم جمع نشده بودیم که پای ثابتش من و امیر وحید بودیم. خوش گذشت و چقدر یاد گذشته ها رو کردیم.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

سال 96 هم رسید. بعد سال تحویل به وحید و امیر زنگ زدم و سال نو رو تبریک گفتم. پارسال امیر و وحید هر دو مجرد بودند و امسال امیر متاهل. انشاالله وحید هم به جمع متاهل ها بپیونده. آمین

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

وحید توی تلگرام پیغام داد که رفته ایذه و جای من خیلی خالیه. گفتم با خونواده رفتی؟ گفت نه. گفت با احسان رفته. گفتم یاد مجردی ها بخیر که همش با هم اینور اونور بودیم. بعد پرسیدم که مثل سفر نیشابور و سبزوار که من و وحید و احسان رفته بودیم، تو فضان؟ که گفت آره و چقدر خندیدم. ما فردا انشاالله از رشت برمیگ

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

جمعه 4 فروردین، امیر و مهکامه و رضا و سمانه و نیکا اومدن خونمون. بگذریم که امیر مثل همیشه زنگ زد و دو ساعت بعد اومد. انگار توبه گرگ مرگه. نیکا برامون شعر خوند، اونم شعرهایی که خودش گفته بود. فکر کنید یه دختر 8 ساله شعر بگه، اونم شعرهای با قافیه و چفت و بست دار. بعد چند تا عکس یادگای گرفتند و رفتند.

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

روز دوشنبه 7 فروردین، همه خونه رضا دعوت بودیم. وحید اومد دنبال من و متین و با هم رفتیم خونه رضا. اولین مهمون هایی بودیم که می رسیدیم. بعد احسان اومد و حسین و بعد طاهر و میترا و باربد هم اومدند. خیلی خوش گذشت. باربد خیلی شیرین شده بود. از جمع 7Gbax فقط امیر و غلامرضا نبودن.سه شنبه 8 فروردین، از سر کا

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

امشب بعد قرنها محسن بهم زنگ زد. خیلی تعجب کردم. گفت هوای خواهر خانمش رو داشته باشم که شاگردشه. گفتم خیالت راحت که ترم آخر تدریسمه و یه نمره ای بهش میدم که هم تو خوشحالی شی و هم من سربلند :)

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

دیشب طاهر و میترا اومدن خونمون. درسته حدود یه ساعت و خورده ای از زمان موعود دیرتر اومدن، ولی شب به یاد موندنی ای شد. باربد رو خواب کردن و تنها اومده بودن. از هر دری حرف زدیم تا اینکه رسیدیم به حرف زندگی خودمون. متین یه چیزی می گفت، بعد می دیدی همون ماجرا رو میترا تعریف میکنه. بعد من یه چیزی می گفتم

برچسب: نویسنده: پرهام سلیمانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 3:32

صفحه بندی